یاشار و یاسمین

روی جلد کتاب یاشار و یاسمین

 صفحه مشخصات کتاب

نوشته ای برای نوجوانان

خداوند جهان آفرین نام‌های بسیار دارد که هر یک را جایگاه خطاب و منزلت خاصی است. اما دو نام رحمان و رحیم که مترادف بخشنده و مهربان باشند شان و مقام دگری دارند.
پایه و اساس ایثار وفداکاری، دوست داشتن و محبت ورزیدن ا ست که در نهایت به ظهور پدیده ی عشق و عاشقی می‌انجامد که واژه‌ی غنی از کرامت و زیبایی است.
کمتر واژه­‌ی چون عشق گستره‌ای از دوست داشتن ساده تا محراب شهادت دارد.
عشق واقعی، آن عشقی که عارفان و شاعران بزرگ بدان سر نیاز فرو آورده‌اند عشقی است که ریشه در حقایق و معنویات و معقولات دارد. عشقی که بنیان آفرینش انسان بر آن نهاده است، اما عشقی که در داستان کوتاه یاشار و یاسمین مورد توجه نویسنده است نه عشق رویایی و آسمانی و نه عشق مادی و این جهانی است. دوست داشتن مطلق است که دوست داشتنی خالص و ناب می باشد، آن دوست‌داشتنی که والدین بر فرزندان خود دارند.

در روزگاری نه چندان دور در محلهی “مهربانی” خانوادهای چهار نفره که همه عاشق بودند زندگی میکردند. بزرگ خانواده آقای شکوهی نام داشت که آموزگار ریاضی کلاس چهارم دبستان نور دانش بود.

او نه تنها چهرهای مهربان با لبخند صمیمی داشت، بلکه همواره سعی میکرد با رفتار، گفتار و کردار خود شخصیت انسانی دانش آموزانش را تقویت و آنها را به دوست داشتن و مهر ورزیدن رهنمون گردد.

همسر آقای شکوهی نیز زنی مهربان و مهرورز بود. او نیز افزون بر همسر و دو فرزندش یاشار و یاسمین عاشق گلهای رنگارنگ باغچهی خانه‌‌شان بود و همه روزه در آبیاری به موقع آنها میکوشید و وجین هفتگی را هرگز فراموش نمی کرد.

یاشار فرزند بزرگ خانواده عاشق ستارگان آسمان بود و با اینکه دوازده سال بیشتر نداشت برای خود یک ستارهشناس بود و میتوانست ساعتها دربارهی سنگها و شهابهای آسمانی و ستارگان منظومهی شمسی و دب اکبر و دب اصغر سخن بگوید.

آرزوی یاشار داشتن یک تلسکوپ کوچک بود و امید روزی را داشت که از پشت بام خانه دوربین تلسکوپش را به سوی ستارههای آسمان نشانه رود و شاید هم روزی بتواند برخی از رازهای آنها را برای همگان آشکار کند.

اما یاسمین دختر کوچک خانواده عاشق عروسکی پارچه ای بود که مادرش برای او در چهار سالگی دوخته بود. این عروسک پارچهای مونس و همدم ساعتهای بیکاری و فراغت او بود و ذ وقت فزصتی می یافت حکایتها و لطیفههای شیرینی را که به خاطز داشت برای عروسکش تعریف میکرد.

در فاصله ی نه چندان دور از محل افامت این خانواز چندین مغازه بود که اهل محل نیازهای اولیهی خود را از آنها تهیه میکردند. یکی از این مغازهها خرازی فروشی بود که اسباب بازی کودکان نیز می‌‌فروخت.

یک روز به هنگام بازگشت از مدرسه ،یاسمین از دیدن عروسکی زیبا که داخل ویترین خرازی فروش بود بر جای خود ایستاد و محو تماشای عروسک پشت ویترین شد.

چشمان زیبای عروسک چون برلیان می درخشید و انبوه موهای بلند طلایی اش تا کمرش بود. ..

روزها گذشت و علاقه دخترک به عروسک پشت ویترین بیشتر و بیشتر شد و هر روز در راه بازگشت از مدرسه دقایقی را به تماشای آن میایستاد.

یک روز خرازی فروش برای خرید مغازه را ترک کرده و به بازار رفته بود. و این فرصت خوبی برای یاسمین بود که پیشانیش را به ویترین مغازه بچسباند و با دقت و علاقه عروسک را تماشا کند ده دقیقه، یک ربع، نیم ساعت، یک ساعت.

مادریاسمین که از دیر کرد دخترک نگران شده بود یاشار را صدا زد و او را دنبال یاسمین فرستاد.

یاشار با سزعت ار خانه بیرون رفت و خیلی زود یاسمین را یافت و

از همان لحظه نخست متوجه علاقه شدید خواهرش نسبت به عروسک شد و از دیدن خواهرش بدان حالی که مبهوت عروسک شده بود غوغایی در ذهنش برپا شد. اما واکنشی از خود نشان نداد.

چند روز گذشت. یاسمین سعی میکرد که از کنار مغازه خرازی فروشی رد نشود اما فراموش کردن عروسک آسان نبود.

تا اینکه چند روز بعد به هنگام ظهر عهدی را که با خود بسته بود شکست و برای دیدن دگرباره عروسک به سوی مغازه خرازی فروشی رفت.

در راه با خود میگفت:

- اگر عروسک را فروخته باشند… چی؟

به هر حال وقتی پشت ویترین خرازی فروشی ایستاد عروسک در جای خود نبود.

لحظهای چشمانش را بست نمیخواست باور کند که کسی عروسک را خریده باشد دلش میخواست یک بار دیگر آن را از نزدیک تماشا کند.

بیاختیار زانوانش سست شد جلوی ویترین روی زمین نشست. او نمیخواست حقیقت فروش عروسک را باور کند. با خود گفت شاید از پشت ویترین برداشته و جای دیگر گذاشته باشند. با چشمان پر از اشک همه جای مغازه را از زیر چشم گذراند، اما از عروسک خبری نبود.

آرزوی بر باد رفته دیدار مجدد عروسک توان اندیشیدن را از دخترک گرفت. با حسرت به سوی خانه راه افتاد.

میخواست هر چه زودتر به خانه برسد و با عروسک پارچهای که همیشه سنگ صبور وی بود و درد دلهایش را گوش میکرد صحبت کند. با چشمان پر اشک و دلی پر اندوه وارد اتاق شد. اما روی تاقچه در وسط دو شاخه گل سرخ، عروسک ویترین خرازی فروش قرار داشت و آن سوتر قلک سفالی یاشار که پولهایش رابرای خرید تلسکوپ جمع میکرد شکسته افتاده بود.

 • •

آرزوی بزرگ یاشار که ریشه در رویاهای کودکی او داشت با غرور اوان نوجوانی همراه شده و این اندیشه را در ذهن وی شکل داده بود که تلسکوپ مورد نیازش را با پول اندوختههای خود خریداری کند. او نمیخواست هزینهی عشق به آسمان و ستارهها را بر پدرش که درآمدی بجز حقوق آموزگاری نداشت تحمیل کند.

برای رسیدن بدین آرزوی رویایی با انجام کارهایی چون خرید برای همسایهها و نظافت مغازهها با پشتکار و سرعت و دقت لازم کارهای محوله را انجام میداد و اهالی محل نیز که از هدف او آگاه بودند از او درخواست کمک میکردند.

اما اشتیاق و علاقهی یاسمین به عروسک پشت ویترین در جان و روان یاشار غوغایی برپا کرد و از آن روز که پی برد یاسمین دل در گرو عشق عروسک سپرده است بر دیوار شیشهای رویاهاش ضربهای مهلک فرود آمد. فکر تازهای به ذهنش روی آورد و مدام از خود می پزسید که آیا میتواند با خرید عروسک ، خواهرش را خوشحال کند؟

چند روزی گذشت، چند بار به سراغ قلک سفالی اندوختههایش رفت انتخاب برآوردن آرزوی خود یا خواهرش بسیار سخت بود.. سرانجام مهر خواهر بر آرزوی دیرینهاش پیروز شد و تصمیم گرفت عروسک پشت ویترین را بخرد و گل نشاط و خوشحالی را بر گونههای خواهرش بنشاند.

بدین سان یاسمین توانست عروسک پشت ویترین را در آغوش بکشد و از تماشای چشمان درشت و درخشان آن که باز و بسته میشد لذت ببرد.

آن روز هم مثل همه روزهای گذشته به پایان رسید و پس از ساعتی از فرو آمدن تاریکی مادر بستر خواب بچهها را گشود و از آنها خواست که بخوابند تا فردا با نشاط از خواب بیدار شوند. یاسمین عادت داشت تا زمانی که بیدار بود از ماجراهای خوش و یا رویدادهای تلخی که روز هنگام رخ داده بود با عروسک پارچه ای در میان بگذارد . پارچههایی که مادر برای دوختن عروسک به کار برده بود لطیف و نرم بود به طوری که برخی از شبها سر آن را به صورتش میچسبانید و به خواب میرفت.

هرچه عروسک پارچهای نرم و لطیف بود عروسک پشت ویترین سفت بود و شکننده. چشمان عروسک که باز و بسته میشد دارای مژههای بلند روی پلکها متحرک بود و اگر فشاری بر آنها وارد میشد میشکست و دیگر زیبایی خود را از دست میداد.

خلاصه این که عروسک پشت ویترین برای تماشا ساخته شده بود موهای بلند طلایی، لباس پر زرق و برق با پولکهای رنگارنگ، چشمان متحرک با مژههای بلند و پلکهایی که به هنگام دراز کشیدن بسته میشد و همه و همه برای تماشا و بازی کردن بود و یاسمین نمیتوانست همانند عروسک پارچهای آن را در آغوش بکشد و به صورتش بچسباند و از شیرینی و تلخی ماجراها و رویدادهای مختلف سخن بگوید.

آن شب نیز سپری شد و مادر که صبح برای بیدار کردن یاسمین وارد اتاق شد نخستین چیزی که توجهش را جلب کرد عروسک پشت ویترین بود که روی تاقچه به پشت افتاده و چشمانش بسته و هنوز خواب بود. آنگاه مادر به سوی بستر یاسمین برگشت او را دید که عروسک پارچهای را به صورتش چسبانیده به خوابی خوش و شیرینی رفته است.

لبخند معنی داری در گوشه لبان مادر یاسمین پدیدار شد و زیر لب زمزمه کرد:

عروسک پشت ویترین برای تماشا و بازی خوب است اما هرگز نمیتواند جانشین عروسک پارچهای که با مهر و محبت مادرانه دوخته شده است، بشود.

­­­­­­­­

­­­­­­­­


نوشتن نظر

*